باران جانباران جان، تا این لحظه: 17 سال و 3 روز سن داره

روزی که باران آمد

خيلى وقته نيومديم اينجا 🙈🙈🙈دلم براى تك تكتون تنگ شده

باران و آنای مهربونش و آسیاب شاه نعمت اله ولی در تفت

دیروز رفتیم تفت از آسیاب آبی که شاه نعمت اله ولی ٥٠٠ سال پیش خودش ساخته بود دیدن کردیم البته چه دیدنی درش بسته بود از سوراخ بالای در از توش عکس گرفتم حدود ٥٠٠ سال دقیقا نمیدونم قدمت داره درش که بسته است هیچ جز آثار ملی که به حساب نمیاد هیچ یه تابلو هم نداره که بفهمیم این جا اصلا چی هست چه برسه به اینکه نوشته باشه کی ساخته جای شکرش باقی ست که خرابش نکردن  نکته : به سوراخ بالای در توجه کنید عکس داخل آسیاب در ادامه مطلب   ...
4 آذر 1391

دختر خاطره باز من

این دختر من مثل مامانش عاشق نوستالژی و خاطره بازیه تو این سه سال زندگیش چند باری با لباساش تجدید خاطره کرده پی نوشت ١ : اونموقع ها هنوز کشف نشده بود لکه قطره آهن با آبلیمو پاک میشه و این لکه ها یادگار اون دوران پی نوشت ٢ : مثل اینکه رشد طولیت خوب بوده عیبی نداره وقت واسه رشد عرضی زیاده مامانی  ...
30 آبان 1391

کار جالب بابا

بطور خیلی اتفاقی تو اولین تولدت بابا به یاد نوجوانی برات با بادکنکای ترکیده تولدت یه توپ درست کرد و اینکارو سال بعدش هم انجام داد که تقریبا حالا دیگه یه رسم شد واسه تولدات امسال که رفتم توپ هارو کنار هم گذاشتم دیدم چقدر جالب که بازم اتفاقی هر سال سایزش بزرگتر شده .    پی نوشت : از راست به چپ سرخابی ١ سالگی , آبی ٢ سالگی و سبز ٣ سالگی ...
21 آبان 1391

بیا مامانمو بکش

دیشب داشتم با کامپیوتر کار میکردم اومدی بغلم نشستی کنار صفحه تو یه کادر کوچیک یه بازی بود که از چشم تیز بینت دور نموند گفتی مامان میخوام با این جوجه ها بازی کنم باز کردم دیدم نمیشه بهت گفتم مامان نمیشه گیر دادی چرا گفتم بازیش پولیه یعنی باید اول پول بدی بعد بازی کنی از بغلم اومدی پایین رفتی یه ١٠٠ تومنی پیدا کردی گفتی بیا مامان حالا بازی کنیم منم موندم حالا چی بگم یه چند دقیقه ای برات توضیح دادم که پول باید تو حساب باشه و ... صبح خواب بودم اومدی بالای سرم میگی پاشو ماهی سرخ کرده بخور تعجب کردم بوی ماهی نمیومد چشمامو باز کردم رفتی یه تیکه پارچه آوردی گفتم این پارچه است ماهی نیست عصبانی شدی رفتی عینک آفتابیتو گذاشتی چشمت&nb...
18 آبان 1391

با وجود تو

 باران رو پاهام نشسته و من موهاشو شونه میکنم دستم روی موهای نرمتر از ابریشمش میکشم و غرق لذت میشم یعنی تا چند وقت دیگه میتونم این حس و این لحظات رو تجربه کنم تا چند وقت دیگه میتونم باران رو تو آغوشم فشار بدم و نوازشش کنم و اونم به تقلید من پشتمو نوازش کنه چند وقتیه که خیلی جدی به فرزند دوم فکر میکنم و دلم برای تمام محبتهایی که باید به باران میکردم و بخاطر بی تجربگی نکردم بدجوری میگیره اگه فرزند دومی در کار باشه حتما تجربه , حوصله و اطلاعات بیشتری خواهم داشت ولی یه چیزی بود که وقتی الان که باران یکی یکدونه است مختص خودشه اونم مهر مادری منه که با هیچ بچه دیگه ای تقسیم نمیشه عزیز دل مامان شاید اگه یه وقتی خواهردار یا برادر دار شدی به...
17 آبان 1391

داستان تولد باران

خیلی وقته میخوام از ٧ آبان سال ٨٨ بگم ولی یادم میره دخترکم مامان خیلی دوست داشت که شما به طور طبیعی دنیا بیای تا ٦ آبان هم منتظر بودم که احساس کردم چند روزیه که خوب تکون نمیخوری وقتی رفتم پیش دکتری که تحت نظرش بودم گفت باید برم سونو بیو فیزیکال تا از سلامتت مطمئن بشیم ما هم اورژانسی همون شب رفتیم و تشخیص بر این شد که دختر ما چون خیلی تپل شده بود جاش تنگ بود و قلبش خیلی عالی کار نمیکرد و دکتر گفت که نباید ریسک کنم و فردا صبح باید سزارین بشم  که حتی نشد یه روز وایسیم تا بابا از یزد بیاد اینطوری شد که شما شدی متولد ٧ آبان که واقعا هم عالی شد چون هم تولد کوروش هم ٧ عدد مقدسیه . همه میگفتن کاش میشد ٨٨٠٨٠٨ بشه ولی به نظر ...
9 آبان 1391